تبليغاتX
عشق بزرگترین راهزن زمان

حال ما خواهی بیا


گاهی دلم بهانه گیر میشود ...  بیتاب و دلتنگ ِ سایه ام میشوم ...  به بیابان میروم ! بو میکشم ... بوی خاک همیشه دلنشین و خواستنی است ... تسلایم میدهد ... در انتظار باران میمانم ...  و باران که بیاید، آنوقت خاک هم رنگ ِ دگری دارد و احوالی دگر ! ... همنشین خاک شدن هم حکایتی است ! اصلا یکجور دیگری است نشستن بر خاک ... انگار دیگر هیچ دلنگرانی با تو نیست ... دلت بهانه ی هیچ نمیگیرد ... هنوز هم نمیدانم این منم که شبیه خاکم یا این خاک است که شبیه من است ؟ ... هر چه هست گفته اند جنس من از خاک است و سرانجام گوشت و پوستم را میسپارم به همین خاک ! 

خدایا ......

خدایا فرشتگانت را برای امری مهم راهی زمین کن تا کلاسی دوباره برای بزرگترهای این قوم بپا کنند، اینطور به نظر میرسد که باید از ابتدا تمرین کنند و دیکته بنویسند ... بگو که هزارها بار مشق شب بنویسند تا شاید معنی هر واژه را بخوبی بفهمند و تفسیر هر جمله را که از یادشان رفته به یاد بیاورند ... خدای عزیز از من نپرس کدام کلمه، کدام جمله ؟ با من نگو که زنگ حساب و انشا چه میشود؟ که تو خود آگاه و عالم به همه ی امور هستی ... که برایشان بسیار زود است، زود ...

خدایا آتش دوزخت کجاست؟ ... مالک دوزخت کجا؟ به او بگو که بیاید و روسای این قبیله را تازیانه ها بزند و از همان زقوم که گفتی در حلقشان بریزد تا بفهمند و بدانند که با نام تو و رسم مکتب تو اینقدر بازی نکنند و اینقدر خون به دل قوم نکنند و بفهمند که چرا محمد مهربان بود و بخشنده و علی نیز چون او عادل و دادرس ... تو خود گفتی اسلام دین برتر توست. به آنها بفهمان که خدا یکی است و برای - حمایت از خانواده - کافی است، اگر خانواده به او توکل کند ... و به آنها بگو که - الاغ - یکی دیگر از آفریده های من است و این قوم - الاغ - نیستند ... خدایا تو خود گفتی که سرنوشت قومی تغییر نمیکند مگر خود آن "قوم" بخواهد ... به این قوم بیداری و بینایی و جسارت و دلیری با تعقل عطا کن.

خدایا به زنهای ما و مردهای ما سُکر سلامت نفس و متعهد بودن به همسر و خانواده را بچشان تا مردها به بهانه ی دستگیری !!!!!!!! از زنان نیازمند دلشان هوای چند همسری نکند ، به آنها یاد بده که که عدالت تنها در پرداخت نفقه نیست ... به زنهای ما بفهمان که آشیانه ی خود بر ویرانه های آشیانه های دیگری بنا نکنند ... در کنترل هوای نفس و اسب سرکش غرایز جنسی یاریشان کن ... یاریشان کن تا چشم طمع بر هر زن و هر مرد دیگری غیر از همسر خود ببندند ... که مذهب و اخلاق کنار هم هستند و عقل و شرع پهلوی یکدیگر نشسته اند . که اگر مذهب هم ندارند با اخلاق باشند و اگر از شرع هم چیزی نمیدانند عاقل بمانند ..........

به دخترهای ما و پسرهای ما بفهمان که مرز دلدادگی و عشق در تصاحب محبوب نیست ... در اندیشه ی پریشان نیست ... در حقارت نیست ... در لاقیدی و بی حیایی نیست ... در بیخوابیهای بی تعقل نیست .... در شراب و قرص و قمار نیست ... و در آنچه که این و آن تصور میکنند و برای خود رقم میزنند نیست ... بگو که اوج پرواز در آنچه به شما گفته اند و یاد داده اند و اصلا شرایط فعلی شما را مجبور کرده است که آن را باور کنید نیست ... و باور کنند که حیا چیز خوبی است و غیرت هم امر مهمی. به آنها بیاموز که عاشقانه و عاقلانه فکر کنند، تصمیم بگیرند و زندگی کنند........

خدایا به نوزادان نیامده ی ما پیش از آمدن بگو که این راه صعب است و پر از حادثه ! به آنها بگو که شعور مثل شیر خوردن است و خزیدن و راه رفتن و نشستن که باید برای بهره مندی از آن زحمت بکشند ...

خدایا به همه ی ما صبوری و صبوری و صبوری در آنچه میبینیم و لاجرم به سکوت نشسته ایم عطا کن .........


!! نوشته شده توسط آرین | 17:39 | دوشنبه هجدهم آبان 1388 •

در این غروب رنگ پریده غمبار


در این غروب رنگ پریده غمبار ...

 من هم مانند هر عاشق دیگری آرزو دارم در این غروب پاییزی در کنار تو راه بروم، نفس بکشم

و خود را از اندوه این غم جانسوز که چون تیغی برّان تا مغز استخوانم فرو می رود برهانم.

من نیز می خواهم چشمانی را که نذر تو کرده ام به روی ماهت  باز کنم و همراه با خنده تو،

همه اشک های تلخ دوری را به اشک شوق بدل سازم............

من نیز می خواهم که همراه با تو به آسمان آبی بنگرم و انعکاس نگاه تو را چون رنگین کمانی

در دل آبی خدای گونه این گنبد مینا دنبال نمایم.......

من نیز می خواهم به صدای تو گوش دارم و جان نوش نمایم.......

من نیز می خواهم این قفس دل تنگی و دل شکستگی را بشکنم و  چون پرستویی عاشق در

هوای وصال پرواز کنم..........

من نیز می خواهم این غربت دیرپای دیر گذر را در پای تو ذبح کنم و بر قدم های تو بوسه

عشق زنم.......

ولی چه کنم که نصیب من از عشق جز دوری نیست و مرا تحمل باید و صبری فزون تر از هر صبر دیگری.

دیگران در هر غروب، خورشید را به یکدیگر نشان می دهند و رنگ سرخ مایل به زردش را به رخ

یار تشبیه می کنند و یا نوید دمیدن صبحی دیگر در فردایی دل انگیز می دهند.....

اما من چون در هر غروب رنگ پریده غمبار دیگری، خورشید را می نگرم که خسته از پیدا کردن

محبوب، خسته تر و رنگ پریده تر از هر زمان دیگری، سر بر شانه افق نهاده است و

دلشکسته می گرید و می رود تا دوباره فردا و فرداها را نیز چون دیروز و دیروزها بچرخد و

بگردد،  شاید روزی محبوب به وی نگاهی کند..........

 

http://i35.tinypic.com/oqez53.jpg

!! نوشته شده توسط آرین | 16:56 | دوشنبه یازدهم آبان 1388 •

صاعقه عشق


خدا

صاعقه عشق

امروز زیر باران و تگرگ شدید و سیل‌آسای پاییزی که همه جا را شست، با آن همه رعد و برقی که سینه

افق را هر لحظه می‌شکافت و انبوه ابرهای سیاه و متراکم که هیچ روزنه‌ای به سمت  آبی آسمان باقی

نمی‌گذاشت، من می‌اندیشیدم که سینه آسمان تنگ‌تر است یا سینه عاشقان؟ صدای فریاد دو ابری که

از پس جدایی به هم می‌رسند سوزناک‌تر است یا صدای غمگینانه ناله عاشقی که خنجر هجران یار،

دلش را دائم نیش می‌زند؟ لهیب آتشی که عاشق سرتاپا، درون آن می‌سوزد و می‌گدازد، سوزان‌تر

است یا برقی که لحظه‌ای از آسمان می‌جهد؟

آنان که شرار عشق را بر سینه دارند با من موافق خواهند بود که آتش عشق و سوز هجر و داغ فراق و

غم محبوب را با هیچ کلمه‌ای نتوان بیان کرد و با جان عاشق چنان کند که هزار بار سخت‌تر است از آن

صاعقه‌ای آسمانی که بر درختی خشک فرود می آید...........

اما خوش آتشی است، شعله‌های عشق، که با همه سوز و دردش، عاشق از آن گریزان نیست و جان بر

آن کباب می‌سازد و با یاد دائم معشوق روزگار می‌گذراند..............


!! نوشته شده توسط آرین | 16:36 | دوشنبه یازدهم آبان 1388 •

چشم به راه


عمري است منتظرم بي دليل ..........

چشم به راه شما ....

قرني است سر به گريبان خود .....

بدون شما.......

راهي است پر پيچ و خم .

ز زمين.....................

تا به كوي شما .....

سرد است تمام لذت دنيا .........

بي حضور شما ....................

وقت است ، يخ زده در آرزو.........

دور از نگاه شما ......................

مست است بي مي و ساقي .........

كنار شما ..............

لهو است هر چه هست و نيست....

بدون خنده هاي شما .........

لغو است كل شدن ها ..........................

بدون دعاي شما .........

مرگ است همنشين اين دل ديوانه .......

بي نفوس شما ............

آخر چگونه صبر كنم ..........

بي شما ......

بي نگاه شما .........

بي صداي شما ............

براي شما ..........


 

 

!! نوشته شده توسط آرین | 16:10 | دوشنبه یازدهم آبان 1388 •

امتحان الهی


گمان کنم که دلم سخت اسیر تنهایی است..........

نقاب بر رخ و تیغش به خشم پنهانی است ...........

مگر نه اینکه  طلوعت  زمان شیدایی است ...........

چرا به مسلخ شب ها جواب تنهایی است ............


!! نوشته شده توسط آرین | 8:46 | شنبه هجدهم مهر 1388 •

منبع کدهای بینظیر جاوا